به مناسبت بیست وپنج اردیبهشت روز فردوسی
گردآفرید : در لجن زار دامنگیر عصری که در آن زندگی بوی پوسیدگی میدهد, دورانی که نگرانی بر امیدواری چیره شده است ,او در کوس و شیپور لشگرهای آینده می دمد . او بارها تاریخ گذشته ی ایران را با حسرت ورق زده ,اندیشه اش آزادی و هویت ایرانی است ,آرمانش بزرگی و اقتدار ایران زمین است و نظم و ساماندهی این مرزو بوم.
بنگرید! هموست..باسری چون خم جوشان میرود.. تنهاست ..چشم نگران است ,از فروشدن هویت ایرانی از برآمدن دشنه ی بیگانگان
ولی سرنوشت از رخنه ای ناچیز راه به روی خود میگشاید
او که بد؟این تندر از پیشانی کدام کوه سرزمین پارس سرزد؟چرا آمد؟چگونه سروش حماسه ها شد؟کدام سینه اورا آرزو کرد؟
تو ای تاریخ نویس کنار برو, اما تو تاریخ سخن بگو
از پادشاهی که بی تخت شاهی ,شاهی کرد.از عاشقی که خسرو ملت عشق شد.سروشی که در افق های ذهن من خالق مردان تن ستبر میان لاغر است...او که گاه شمشیر به کف ات میدهد و گاه ساغر به لبت ..در بزمگاه دست زن و پا کوب است ,در رزمگاه صف شکن و صفدر. در باغ نظم اش سیمین تنان سرو قد گلچهر به خرام اندرند ,هنگام چاره چاره گری داناست ,در روز رنج غمخوار و یاور, هرگز در تابوت تو... در تابوت تو تاریخ نمیگنجد
سرشت او افسانه ایست اما حقیقت او پشت هرافسانه ای را می شکند.
این نژاده ی نام آور فردوسی آزاده است ...ابر مرد تاریخ. هنگامه ای ست در این عالم پهناور.
فردوسی نه مشیت تقدیر که ضرورت تاریخ است.اوریشه در زمین دارد ودر سخت ترین لایه های زمین یعنی در تبار رنج وکار.
واو دروازه های دوران دیرین را به روی ما گشود با آغاز کار شهنامه..."وچون سرود ..آنان اساطیر از ورای قرون به سخن درآمدند .درتمام ملک پارس سخن از رستم و گیو و گودرزو توس و سهراب و اسفندیار و کاووس و سیاوش شد در جامه های رزم.شکاف در ارکان عربیت افتاد که دفاتر بدان میرفت وکار دیوان بدان راست میشد...واو بد نگفت مگر به تاراجگران که از سرزمین ما گورستانی بزرگ ساختند...ندیده اید که در این نامه ایرانیان ستمکار نیز هستند چون دیگر ستمکاران؟
اورا پرسیدند مگر نه که این نامه ی شاهان است؟
گفت : این شاه نامه هاست ! ندانی که بهترین هرچیز راشاه گویند؟ چون شاهی که خوشتر گیاهی ست؟ وشاهکار که نیکتر کرداری ست؟ و شاهرود که نیکتر رودی است مردمش را؟و شاهین که برتر پرنده است؟ واین بهترین نامه است مریاد پیشینیان تورا تا بدانی تو که هیچ می پندارند که ای واز کجایی واز کدام پایه ای وبرچه پایی. این شاه نامه هاست که با آنان که نیاکان به دروغ خویش برتو می شمرند نیاکان راستین خود بشمری که چه بودند وچه کردند وچه برایشان گذشت وچه برتو می گذرد و چون است که بدین پایگاه فرو افتادند و چگونه بایست برخیزند؟
کاش ! از زیر پای ستم سر بردارند وبرسرپای ایستند وستم درزیر پای اندازند و بکوبند.
کاش ! در راه رفته بنگرند واز سر آز بگذرند ودست ها به هم گیرند ودرفش آزادگی بیستوارند.
کاش ! بالهای بریده از نو برآورند و نوک خونین را هیچ نشمرند و پنجه های بریده به ناخن بیارایند و...واین نامه ای ست که در آن خون می جوشد ,اشک می سوزد, فغان می خروشد ,دل می طپد و زنده ایست کوبه شست هزار زبان سخن می گوید.
او هرگز صله ای نستاند.روزگاری او در خانه باغ اش روزی صد نفر را نان می داد وروزگاری نان اش در گرو صد نفر شد.
بسا کسان که حکیم خسته را به بازی گرفتند ودرم ستاندند که فردا ارتنگ مانی می آوریم یا کارنامه ی اشکانی. هرچه داشت مایه ی این و آن داد و دستینه ها نیاوردند...نیاوردند وچه روزها چشمش به در سپید شد و گوشش اش صدای کوبه ای نشنید.
سالها که توان اش بود از نبرد با دیوان چامه ها سرود, چون پیری گشت خمیده پشت ,خود و زره برتن راست کرد وگریزان و آواره شد از گزند سلطان و سپاه اش... گوپال و گرز کو؟ شمشیر کو؟ کجاست رخشی تا اورا پای دهد؟ رخش مرده است و تهمتن را تن از ناوک تیر نابرادر خسته. بیژنی درچاه شد ,کو چهره ی دلبندی بر سرش؟ زالی شد پای دیواری دژی سرکش,کجاست کمند گیسویی تا برکشدش؟ تا چند دیوان در چهره ی آدمی بر خوان خویش نشاندندش.هر پریزاد دیوی شد هر پشوتن گرگین میلادی .این کدامین خوان است؟
و می گریزد در سالدیدگی با خداینامه.اما امیدوار..تا نامه را نزد کسانی برد که خود را در آن می شناسند...واین بود سالهای او
نفرین به راه های رفته ی بیهوده
گردآفرید : در لجن زار دامنگیر عصری که در آن زندگی بوی پوسیدگی میدهد, دورانی که نگرانی بر امیدواری چیره شده است ,او در کوس و شیپور لشگرهای آینده می دمد . او بارها تاریخ گذشته ی ایران را با حسرت ورق زده ,اندیشه اش آزادی و هویت ایرانی است ,آرمانش بزرگی و اقتدار ایران زمین است و نظم و ساماندهی این مرزو بوم.
بنگرید! هموست..باسری چون خم جوشان میرود.. تنهاست ..چشم نگران است ,از فروشدن هویت ایرانی از برآمدن دشنه ی بیگانگان
نهان گشت آیین فرزانگان پراکنده شد نام دیوانگان
هنرخوار شدجادویی ارجمند نهان راستی آشکارا گزند
شده بربدی دست دیوان دراز زنیکی نبودی سخن جزبه راز
ولی سرنوشت از رخنه ای ناچیز راه به روی خود میگشاید
او که بد؟این تندر از پیشانی کدام کوه سرزمین پارس سرزد؟چرا آمد؟چگونه سروش حماسه ها شد؟کدام سینه اورا آرزو کرد؟
تو ای تاریخ نویس کنار برو, اما تو تاریخ سخن بگو
از پادشاهی که بی تخت شاهی ,شاهی کرد.از عاشقی که خسرو ملت عشق شد.سروشی که در افق های ذهن من خالق مردان تن ستبر میان لاغر است...او که گاه شمشیر به کف ات میدهد و گاه ساغر به لبت ..در بزمگاه دست زن و پا کوب است ,در رزمگاه صف شکن و صفدر. در باغ نظم اش سیمین تنان سرو قد گلچهر به خرام اندرند ,هنگام چاره چاره گری داناست ,در روز رنج غمخوار و یاور, هرگز در تابوت تو... در تابوت تو تاریخ نمیگنجد
سرشت او افسانه ایست اما حقیقت او پشت هرافسانه ای را می شکند.
این نژاده ی نام آور فردوسی آزاده است ...ابر مرد تاریخ. هنگامه ای ست در این عالم پهناور.
بپرسیدشان از کیان جهان از آن نامداران فرخ مهان
که گیتی به آغاز چون داشتند؟ که ایدون به ما خوار بگذاشتند؟
چگونه سرآمد به بداختری ؟ برایشان همه روز کندآوری؟
فردوسی نه مشیت تقدیر که ضرورت تاریخ است.اوریشه در زمین دارد ودر سخت ترین لایه های زمین یعنی در تبار رنج وکار.
بسی رنج بردم دراین سال سی عجم زنده کردم بدین پارسی
چو عیسی من این مردگان را تمام سراسر همه زنده کردم به نام
![]() |
| آرامگاه حکیم ابوالقاسم فردوسی اثری از عماد ناوی |
واو دروازه های دوران دیرین را به روی ما گشود با آغاز کار شهنامه..."وچون سرود ..آنان اساطیر از ورای قرون به سخن درآمدند .درتمام ملک پارس سخن از رستم و گیو و گودرزو توس و سهراب و اسفندیار و کاووس و سیاوش شد در جامه های رزم.شکاف در ارکان عربیت افتاد که دفاتر بدان میرفت وکار دیوان بدان راست میشد...واو بد نگفت مگر به تاراجگران که از سرزمین ما گورستانی بزرگ ساختند...ندیده اید که در این نامه ایرانیان ستمکار نیز هستند چون دیگر ستمکاران؟
اورا پرسیدند مگر نه که این نامه ی شاهان است؟
گفت : این شاه نامه هاست ! ندانی که بهترین هرچیز راشاه گویند؟ چون شاهی که خوشتر گیاهی ست؟ وشاهکار که نیکتر کرداری ست؟ و شاهرود که نیکتر رودی است مردمش را؟و شاهین که برتر پرنده است؟ واین بهترین نامه است مریاد پیشینیان تورا تا بدانی تو که هیچ می پندارند که ای واز کجایی واز کدام پایه ای وبرچه پایی. این شاه نامه هاست که با آنان که نیاکان به دروغ خویش برتو می شمرند نیاکان راستین خود بشمری که چه بودند وچه کردند وچه برایشان گذشت وچه برتو می گذرد و چون است که بدین پایگاه فرو افتادند و چگونه بایست برخیزند؟
کاش ! از زیر پای ستم سر بردارند وبرسرپای ایستند وستم درزیر پای اندازند و بکوبند.
کاش ! در راه رفته بنگرند واز سر آز بگذرند ودست ها به هم گیرند ودرفش آزادگی بیستوارند.
کاش ! بالهای بریده از نو برآورند و نوک خونین را هیچ نشمرند و پنجه های بریده به ناخن بیارایند و...واین نامه ای ست که در آن خون می جوشد ,اشک می سوزد, فغان می خروشد ,دل می طپد و زنده ایست کوبه شست هزار زبان سخن می گوید.
او هرگز صله ای نستاند.روزگاری او در خانه باغ اش روزی صد نفر را نان می داد وروزگاری نان اش در گرو صد نفر شد.
بسا کسان که حکیم خسته را به بازی گرفتند ودرم ستاندند که فردا ارتنگ مانی می آوریم یا کارنامه ی اشکانی. هرچه داشت مایه ی این و آن داد و دستینه ها نیاوردند...نیاوردند وچه روزها چشمش به در سپید شد و گوشش اش صدای کوبه ای نشنید.
سالها که توان اش بود از نبرد با دیوان چامه ها سرود, چون پیری گشت خمیده پشت ,خود و زره برتن راست کرد وگریزان و آواره شد از گزند سلطان و سپاه اش... گوپال و گرز کو؟ شمشیر کو؟ کجاست رخشی تا اورا پای دهد؟ رخش مرده است و تهمتن را تن از ناوک تیر نابرادر خسته. بیژنی درچاه شد ,کو چهره ی دلبندی بر سرش؟ زالی شد پای دیواری دژی سرکش,کجاست کمند گیسویی تا برکشدش؟ تا چند دیوان در چهره ی آدمی بر خوان خویش نشاندندش.هر پریزاد دیوی شد هر پشوتن گرگین میلادی .این کدامین خوان است؟
و می گریزد در سالدیدگی با خداینامه.اما امیدوار..تا نامه را نزد کسانی برد که خود را در آن می شناسند...واین بود سالهای او
الا ای برآورده چرخ بلند به پیری چه دادی مرا مستمند؟
مرا کاش هرگز نپروردی ام چوپرورده بودی نیازردی ام
چوبودم جوان برترم داشتی به پیری مرا خوار بگذاشتی
بناهای آباد گردد خراب زباران و از تابش آفتاب
پی افکندم از نظم کاخی بلند که از بادو باران نیابد گزند
نمیرم از این پس که من زنده ام که تخم سخن را پراکنده ام
هرآنکس که دارد هش و رای و دین پس از مرگ برمن کند آفرین
کالیفرنیا | اردیبهشت 1390
برداشت ازدیباچه ی نوین شاهنامه اثر بهرام بیضایی


