Get the latest updates from us for free
نمايش پيامها با برچسب یادداشت. نمایش همه پیامها
نمايش پيامها با برچسب یادداشت. نمایش همه پیامها

نفرین به راه های بیهوده ی رفته

1 نظر

به مناسبت بیست وپنج اردیبهشت روز فردوسی
نفرین به راه های رفته ی بیهوده

گردآفرید : در لجن زار دامنگیر عصری که در آن زندگی بوی پوسیدگی میدهد, دورانی که نگرانی بر امیدواری چیره شده است ,او در کوس و شیپور لشگرهای آینده می دمد . او بارها تاریخ گذشته ی ایران را با حسرت ورق زده ,اندیشه اش آزادی و هویت ایرانی است ,آرمانش بزرگی و اقتدار ایران زمین است و نظم و ساماندهی این مرزو بوم.
بنگرید! هموست..باسری چون خم جوشان میرود.. تنهاست ..چشم نگران است ,از فروشدن هویت ایرانی از برآمدن دشنه ی بیگانگان

نهان گشت  آیین فرزانگان                    پراکنده  شد نام دیوانگان
هنرخوار شدجادویی ارجمند                   نهان راستی آشکارا گزند
شده بربدی دست دیوان دراز                 زنیکی نبودی سخن جزبه راز

ولی سرنوشت از رخنه ای ناچیز راه به روی خود میگشاید
او که بد؟این تندر از پیشانی کدام کوه سرزمین پارس سرزد؟چرا آمد؟چگونه سروش حماسه ها شد؟کدام سینه اورا آرزو کرد؟
تو ای تاریخ نویس کنار برو, اما تو تاریخ سخن بگو
از پادشاهی که بی تخت شاهی ,شاهی کرد.از عاشقی که خسرو ملت عشق شد.سروشی که در افق های ذهن من خالق مردان تن ستبر میان لاغر است...او که گاه شمشیر به کف ات میدهد و گاه ساغر به لبت ..در بزمگاه دست زن و پا کوب است ,در رزمگاه صف شکن و صفدر. در باغ نظم اش سیمین تنان سرو قد گلچهر به خرام اندرند ,هنگام چاره چاره گری داناست ,در روز رنج غمخوار و یاور, هرگز در تابوت تو... در تابوت تو تاریخ نمیگنجد
سرشت او افسانه ایست اما حقیقت او پشت هرافسانه ای را می شکند.
این نژاده ی نام آور فردوسی آزاده است ...ابر مرد تاریخ. هنگامه ای ست در این عالم پهناور.

بپرسیدشان از کیان جهان                     از آن نامداران فرخ مهان
که گیتی به آغاز چون داشتند؟                که ایدون به ما خوار بگذاشتند؟
چگونه سرآمد به بداختری ؟                  برایشان همه روز کندآوری؟

فردوسی نه مشیت تقدیر که ضرورت تاریخ است.اوریشه در زمین دارد ودر سخت ترین لایه های زمین یعنی در تبار رنج وکار.

بسی رنج بردم دراین سال سی                    عجم زنده کردم بدین پارسی
چو عیسی من این مردگان را تمام                سراسر همه زنده کردم به نام


آرامگاه حکیم ابوالقاسم فردوسی اثری از عماد ناوی

واو دروازه های دوران دیرین را به روی ما گشود با آغاز کار شهنامه..."وچون سرود ..آنان اساطیر از ورای قرون به سخن درآمدند .درتمام ملک پارس سخن از رستم و گیو و گودرزو توس و سهراب و اسفندیار و کاووس و سیاوش شد در جامه های رزم.شکاف در ارکان عربیت افتاد که دفاتر بدان میرفت وکار دیوان بدان راست میشد...واو بد نگفت مگر به تاراجگران که از سرزمین ما گورستانی بزرگ ساختند...ندیده اید که در این نامه ایرانیان ستمکار نیز هستند چون دیگر ستمکاران؟
اورا پرسیدند مگر نه که این نامه ی شاهان است؟

گفت : این شاه نامه هاست ! ندانی که بهترین هرچیز راشاه گویند؟ چون شاهی که خوشتر گیاهی ست؟ وشاهکار که نیکتر کرداری ست؟ و شاهرود که نیکتر رودی است مردمش را؟و شاهین که برتر پرنده است؟ واین بهترین نامه است مریاد پیشینیان تورا تا بدانی تو که هیچ می پندارند که ای واز کجایی واز کدام پایه ای وبرچه پایی. این شاه نامه هاست که با آنان که نیاکان به دروغ خویش برتو می شمرند نیاکان راستین خود بشمری که چه بودند وچه کردند وچه برایشان گذشت وچه برتو می گذرد و چون است که بدین پایگاه فرو افتادند و چگونه بایست برخیزند؟
کاش ! از زیر پای ستم سر بردارند وبرسرپای ایستند وستم درزیر پای اندازند و بکوبند.
کاش ! در راه رفته بنگرند واز سر آز بگذرند ودست ها به هم گیرند ودرفش آزادگی بیستوارند.
کاش ! بالهای بریده از نو برآورند و نوک خونین را هیچ نشمرند و پنجه های بریده به ناخن بیارایند و...واین نامه ای ست که در آن خون می جوشد ,اشک می سوزد, فغان می خروشد ,دل می طپد و زنده ایست کوبه شست هزار زبان سخن می گوید.
او هرگز صله ای نستاند.روزگاری او در خانه باغ اش روزی صد نفر را نان می داد وروزگاری نان اش در گرو صد نفر شد.
بسا کسان که حکیم خسته را به بازی گرفتند ودرم ستاندند که فردا ارتنگ مانی می آوریم یا کارنامه ی اشکانی. هرچه داشت مایه ی این و آن داد و دستینه ها نیاوردند...نیاوردند وچه روزها چشمش به در سپید شد و گوشش اش صدای کوبه ای نشنید.
سالها که توان اش بود از نبرد با دیوان چامه ها سرود, چون پیری گشت خمیده پشت ,خود و زره برتن راست کرد وگریزان و آواره شد از گزند سلطان و سپاه اش... گوپال و گرز کو؟ شمشیر کو؟ کجاست رخشی تا اورا پای دهد؟ رخش مرده است و تهمتن را تن از ناوک تیر نابرادر خسته. بیژنی درچاه شد ,کو چهره ی دلبندی بر سرش؟ زالی شد پای دیواری دژی سرکش,کجاست کمند گیسویی تا برکشدش؟ تا چند دیوان در چهره ی آدمی بر خوان خویش نشاندندش.هر پریزاد دیوی شد هر پشوتن گرگین میلادی .این کدامین خوان است؟

و می گریزد در سالدیدگی با خداینامه.اما امیدوار..تا نامه را نزد کسانی برد که خود را در آن می شناسند...واین بود سالهای او

الا ای برآورده چرخ بلند                      به پیری چه دادی مرا مستمند؟
مرا کاش هرگز نپروردی ام                    چوپرورده بودی نیازردی ام
چوبودم جوان برترم داشتی                     به پیری مرا خوار بگذاشتی
بناهای آباد گردد خراب                         زباران و از تابش آفتاب
پی افکندم از نظم کاخی بلند                    که از بادو باران نیابد گزند
نمیرم از این پس که من زنده ام                که تخم سخن را پراکنده ام
هرآنکس که دارد هش و رای و دین           پس از مرگ برمن کند آفرین

کالیفرنیا | اردیبهشت 1390  
برداشت ازدیباچه ی نوین شاهنامه اثر بهرام بیضایی

پیرمرد خیلی درد کشید

0 نظر

وجیزه ای برای سیامک پورزند
 مرحوم سیامک پورزن
گردآفرید - سیامک پورزند را برای اولین بار درمراسم بزرگداشت فردوسی دیدم ,بیست و سوم اردیبهشت سال 1388 وبرنامه ای از سوی ماهنامه ی فردوسی. سیمین بهبهانی عزیز هم نشسته بود. پورزند را پیرمردی بسیار باوقار و آراسته دیدم اما دردمند و رنجور. به دلیل شتاب برای رسیدن به برنامه ای دیگر در آن روز ویژه, بلافاصله بعداز اجرای برنامه ازتالار رفتم در حالیکه بسیار متاثربودم که حتی مجالی نشد  به پورزند و سیمین سلام کنم.درهمان روزها "دکترمحمدکرمی" مدیر مسوول ماهنامه ی فردوسی تماس گرفت وگفت که سیامک پورزند رابرای صرف ناهار به دفترماهنامه دعوت کرده وخواست که من هم باشم.بدین ترتیب فرصتی شد که پورزند را در گپ و گفتی چندساعته ازنزدیک بشناسم.پورزند با شوق و شیدایی غریبی از ایران و شاهنامه وشعرو ادبیات و تاریخ سخن میگفت.از پسرخاله اش "احمدشاملو" بدلیل سخنرانی معروفش بر ضد فردوسی بسیار دلگیر و بیزار بود ,ازاین ماجرا باخشم و رنج سخن میگفت وبه هیچ وجه اورانبخشیده بود.وقتی سخن به خسرو معتضد (تاریخ دان) و برنامه های تلویزیونی اش رسید به شدت برافروخته شد وابراز انزجار کرد وگفت در مجلسی هم به شدت با معتضد درگیر شده...کرمی از بعضی از دوستان و یاران پورزند گله داشت که در این سالها ودوران حبس خانگی و تحت نظر بودن اش از سر ترس ولو درحد احوالپرسی هم سراغی ازاو نمیگرفتند.پورزند اما اقتدار زیبایی داشت.سخت ترین وحقیرانه ترین شکنجه ها درزندان وسالها دوری از زن و فرزند البته اورا بیمار ورنجور کرده بود.اما مقاومت میکرد وامیدوار بود.با افتخار و سربلندی از زن و دخترانش می گفت.وقتی از او پرسیدم آیا هیچ راه و مفری برای دیدار خانواده اش نیست باز هم با رنج و برافروختگی گفت چه راهی؟ هیچ راهی نگذاشته اند..مگر من چه کرده ام؟ مگر آنها چه کرده اند؟من هرگز به خروج غیر قانونی و پناهندگی هم فکر نمیکنم و نخواهم کرد...چرا باید ممنوع الخروج باشم؟ چرا خانواده ام نمیتوانند بیایند؟این مسایل باید درست و اصولی حل شود...صحبت به شکنجه و اتهامات بی اساس رسید اما پورزند میل و توان بازگشایی این خاطرات رانداشت..بیشتر اما متاثرازفضای آن نشست و گفتگو از شعر و شاهنامه و نقالی سخن گفت که نشان از وسعت نظر اوبود...پورزند دوست دیگری داشت بنام جمشیدی مدیر مسوول روزنامه ی اقتصادی آسیا..در اواسط تیرماه همان سال خبر داد که در این روزنامه قرار دیداری با این دوست دارد و قرار مصاحبه ای هم برای من تنظیم کرده است.در دفتر روزنامه هم سخن بر سر روزنامه نگاری و فرهنگ و ادبیات و وضعیت مطبوعات کشوربود..از پیشینه ی سیاسی پورزند آگاهی چندانی نداشتم..هیچ وقت هم به دنبال دانستنش نبودم آنچه که میدانستم و شاهدش بودم اینکه شخصیتی بود فرهنگی ,اهل قلم و عاشق شعر و ادبیات .شعر میگفت و نقاشی هم میکرد,خوشبختانه دو نقاشی ساده و چند قطعه ی ادبی به خط خودش به یادگار دارم .پورزند به شدت بیمار بود ودر خانه ای تحت نظر زندگی میکرد..شنیده بودم بسیاری حتی از گفتگوی تلفنی هم با او می هراسند ..مباد که برایشان مشکلی پیش آید. تنهایی ,بیماری ,دوری از خانواده ,رنج روزگار ,غم خاطرات ,غریبی در وطن همه ی این دردها  با وجود آنهمه مقاومت و استواری در صدایش مشهود بود.امیدوار بود مگر زمانه جوری دیگر شود چیز زیادی نمیخواست مگر دیدار عزیزان و رسیدن به طبیعی ترین و بدیهی ترین حقوق انسانی یعنی آزادی..سالها گذشت..عمر رفت و زمانه جوری دیگر نشد..طنین صدایش هنوز در گوشم هست.قلبم تیر می کشد دلم خون میشود. پیرمرد خیلی درد کشید
گردآفرید | کالیفرنیا | اردیبهشت

چرا سیزده؟ شومی یا تیشتر روزی؟

0 نظر

سيزده بدر جشني برگرفته از زمان و طبيعت
چرا سيزده؟ شومي يا تيشتر روزي؟
يک: باوري هست که شمار "سيزده" مارا از شگوني وخجستگي دوازده دور ميکند.ميدانيم که هفت ودوازده از سپندترين و آييني ترين اعداد و نشانه ي سرآمدگي و کمال اند.سيزده سرآمدگي دوازده را ازبين ميبرد و به همين دليل شگون ندارد..ايرانيان براي اينکه از زيان و گجستگي اين روز در امان بمانند به آغوش طبيعت پناه ميبرند و به جايي که رود هست و سبزي.

اما به نظر ميرسد که نحس بودن سيزده ربطي به فرهنگ ايراني ندارد و گويا در پي گسترش روابط ايران و اروپا در عهد صفويه به ايران راه پيدا کرده...جالب است که هنوز هم در باور مردم جوامع غربي سيزده عدد شومي ست ولي چنين اعتقادي کمتر از زبان مردم ما شنيده ميشود .البته در جوامع کهن ايراني سيزده را بخاطر بخش ناپذيري اش عدد بد قلقي ميدانستند.با توجه به همه ي اين موارد ميبينيم که دانشمند بزرگ ايران "ابوريحان بيروني" در اثر جاودانه ي خود" آثارالباقيه" نحوست سيزده را به کلي رد کرده و مينويسد روز سيزده نوروز بسيار خجسته و نيک ودر حقيقت به منزله ي جشن بزرگ است ,اين روز بسيار نيکو و خرم است و به هيچ وجه کراهت ندارد ,ايرانيان قديم بعداز دوازده روز جشن و شادي که به ياد دوازده ماه از سال بوده است روز سيزدهم را که روزي فرخنده ونيک است به باغ و صحرا رفته وشادي ميکردند وبراي بارش باران دعا ميخواندند وبدين ترتيب رسما دوره ي جشن نوروز را به پايان ميرساندند.
دو: به نظر ميرسد انتخاب سيزده براي جشن ايرانيان نه بخاطر نحس بودن که به اين دليل است که روز سيزدهم هر ماه خورشيدي در گاهشماري ايراني روز تيشتر (يعني ايزد آورنده ي باران ) است.
بنابراين چند عامل را ميتوان دليل برگزاري جشن سيزده بدر دانست:
يک: آخرين روز جشن هاي نوروزي ست.
دو:در اين روز عملا نيمسال دوم زراعي آغاز ميشود.
سه:سيزدهم فروردين نخستين تيشتر روز سال است.يعني روز گراميداشت و نيايش ايزد باران آور و نويد بخش سال نيک.
پس سبزه را به آب روان ميسپريم که اين سنت نيز در ارتباط با ايزد باران است.
آداب و رسوم: آيين هاي سيزده بدربسيار پرشمار و زيبا هستند
به مزارع رفتن ,گردآوري سبزه هاي صحرايي ,سبزه به رود سپردن ,گره زدن سبزه ,پختن آش ,خوردن کاهو سکنجبين ,بازي هاي گروهي ,ترانه ها و رقص هاي دسته جمعي ,خوراک پزي هاي عمومي ,بادبادک پراني ,سوارکاري ,نمايش هاي شاد, هماوردجويي هاي جوانان ,آب پاشي ,آب بازي.
باور به تقدير و سرنوشت
بخشي از آيين سيزده بدر مربوط به باورهايي ست که باتقدير وسرنوشت درپيوند ست مثل فال گرفتن و گره زدن سبزه وبازکردن گره به معني بخت گشايي...تقدير و اعتقاد به بخت و سرنوشت باوري ست باستاني و مرتبط با کيش زرواني ..که هنوز هم زنده و پايدار است ومردم درآغاز مرحله ي جديد در جستجوبراي آينده هستند.
مشي و مشيانه
دربندهش آمده هنگام مرگ از صلب کيومرث (يا گيه مرتن که نخستين بشر آفريده ي اهورامزداست ونژاد ايران از پشت اوست) نطفه اي خارج شد ودرخاک محفوظ ماند.پس از چهل سال درمهر روز ازمهرماه (مهرگان)ازآن نطفه گياهي به شکل دوساقه ي ريباس يا ريواس به هم چسبيده ودرهم تنيده از زمين روييدند و سپس از شکل نباتي به صورت دوانسان تبديل يافتند.يکي مرد موسوم به مشيه وديگري زن موسوم به مشيانه (نخستين زن و مرد آريايي ) وآن دو بعد از پنجاه سال ازدواج نمودند.به گمان نگارنده سبزه گره زدن دختران دم بخت در روز سيزده بدر به نيت شگوني ازدواج و همسريابي مي تواند مرتبط با اين اعتقاد اساطيري باشد
سرانجام
ما اصل چنين آييني را که پاکسازي و پاسداشت زيست بوم است را فراموش کرده ايم و شوربختانه امروزه روز سيزده بدر بدترين روز سال براي زيست بوم است و حاصل آن تخريب و تباهي و آلودگي محيط زيست.

گردآفريد
فروردين 90. کاليفرنيا
www.gordafarid.net

شرح عکس: نقاشي قهوه خانه اي با موضوع سيزده بدر
 
انتهای خبر // www.iren.ir // ایرن

از نوروز سيميلي تا نوروز بلکس بورگ

0 نظر

ايرن- هژده سال پيش وقتي زير اشکفت مشرف به جاخرمن روستا، چند نفر فاميل ازطايفه مکوندي به کردار گذشتگان خود و به بهانه نوروز، شاهنامه خواني را آغاز کردند. هرگز فکر نمي‌کردند که آن خانواده ي چندنفري تبديل به خانواده‌اي هزاران نفري از سراسر ايران شود. بي‌شک اگر خاک گور براي حاج اسکندر نيايش ,از پيش کسوتان آن جمع کوچک خبر ببرد، ضمن خوشنودي روان، حيرت خواهد کرد

اما به رغم بي‌مهري طبيعت و بخل آسمان که نه در باغ سبزي، نه در کوه شخ، ياران فراموش نکردند عشق، عشق به فردوسي و سرزمين مادري را... (برگرفته از وبلاگ نفس پاک زاگرس - نوروز 88)................................دو نوروز است که بين زمين و آسمان ام وهمه اش در گذار و گذر, از شهرهايي که اسم بعضي هاشان راهيچگاه نشنيده ام و حالا هم که فکر ميکنم باز اسم بعضي هاشان به خاطرنمي آورم.از شمال به جنوب ,از غرب به شرق ,در قاره اي گل و گشاد بنام آمريکا.نوروز سال پيش برايم سخت و ملال آور بود..جايي در جنوب کاليفرنيا..حالا که فکر ميکنم ميبينم نوروزهاي بسياري را در گذار و گذر بوده ام..هر بار در جغرافيايي و اقليمي و هربار درميان مردمي که تشنه و مشتاق فرهنگ و ادبيات و شعروداستان و آيين و سنت هاي کهن بوده اند.نوروز امسال اما ماجرايي ديگر داشت ,از پيش تر فکر ميکردم جشن نوروزي را در کجاي اين کره ي خاکي خواهم بودوقرعه بنام شهرکي در شرق آمريکا افتاد.بلکس بورگ.ماجراها از همان فرودگاه لوس آنجلس آغاز شد.کنسلي پروازها ,توقف طولاني در فرودگاه آتلانتا , تغيير پروازها وباز توقفي طولاني تر در ديترويد, باز پروازي ديگر و سرانجام روناک ,جايي در ايالت ويرجينيا, بعد عده اي دانشجو آمدند واز اينجا هم يکي دوساعتي ماشين سواري و گذر از کوه و دشت وسرانجام "بلکس بورگ" و پايان چهارده ساعت بي خوابي و فراغت از شانه درد ناشي از کوله باري هميشه سنگين.امسال دانشجويان ايراني تبار دانشگاه "ويرجينياتک" برآن بودند که با نقالي و شاهنامه و نوروزخواني جمشيدي به استقبال نوروز بروند.روز بعدچندساعتي مانده به برنامه يکي از دانشجويان دختر براي کمک و دستياري به هتل آمد.وقتي ازاو پرسيدم اهل کجاست گفت بختياري ام واهل خوزستان.ماجرا بامزه شد...دو خوزستاني در بلکس بورگ.والبته چه خاطره و ذکر مشترکي ميتوانستيم داشته باشيم جز سيميلي.درنوروز 86وقتي که به دعوت طايفه ي ارجمند مکوندي به جشن نوروز مشهور سوم فروردين در سيميلي براي اجراي نقل و شاهنامه خواني دعوت شدم و زمانيکه صبح سوم فروردين "حيدر آرمين" پيشکسوت و دبير همايش به دنبال ما آمد و به اتفاق و بعد از گذر از دشتها و تپه ماهورها به روستا رسيديم ,گمان نميکردم که تاساعتي ديگر هزاران نفربه تماشا خواهند آمدواين استثنايي ترين صحنه ي نقالي شاهنامه بود که در اين سالها در سرزمين هاي مختلف تجربه کرده بودم.آوردگاه شاهنامه خواني بختياري دشتي وسيع است در ميان تپه ماهورها ,با پس آرايي تپه ها ونورپردازي آفتاب.صحنه اش سياه چادر است و سفره اش هفت سين ,با تماشاگراني از جنس نژادگان زاگرس.برنامه ريزي و هماهنگي بي نظير است.زن ومرد پابه پاي هم کار ميکنند.برنامه از 14 پسين است تا 19پوشش رنگارنگ و زيباي زنان و مردان و کودکان بختياري چشم نواز و بي نظير است.در طرفي غرفه ي فروش محصولات فرهنگي است:کتاب ,سي دي, دي وي دي ,پوشاک سنتي زنانه و مردانه ي بختياري.اينجا سيميلي ست ,روستايي که براستي بزرگان مکوندي و ايل بختياري براي پاسداشت دانش و فرهنگ و انديشه مياندار و آيين مدار آنند.اينجامحلي ست براي ارج گزاري به فرهنگ پارسي ,با سرود ,موسيقي ,شاهنامه خواني, نقالي ,سازودهل بختياري, رقص و دستمال بازي.هنرنمايي زنان و مردان و کودکان هنرمند بي هيچ تبعيض و اگر و اماو منع و تکفير جنسيتي ,گردهم جمع شدن ,باهم شادي کردن ,شادي را به هم دادن ,صلح و آرامش و مهرباني , دست افشاندن و پاکوبيدن و دور چرخيدن در دايره اي هزاران نفري, بلند خنديدن و رقصاندن دستمالهاي رنگي در هوا.واين همه براي يکدلي ويکي شدن است درجايي بنام سرزمين مادري.ومگرنه ,که اين همان فر فرهنگ است؟فرهنگ حضور در دايره اي ابدي ,حضور در شدن وحضور در انتقال دنيا.نوروز87 ونوروز 88 هم اين موهبت حضور را داشتم و سال به سال باشندگان اين آيين مداري به چندين هزار بيش از سال پيش رسيد.سال 89 گردهمايي ممنوع شد.وسالي ديگرآمد..پس از بازگشت از گردهمايي 150 نفري داشجويان دانشگاه ويرجينيا از دوستي خوزستاني درباره ي سيميلي پرسيدم ,دانستم که امسال هم سيميلي نوروزش را در سکوت و بيخبري از نژادگانش گذرانده...چرا؟نميدانم.واين داستان ادامه دارد...واگرعمري باشد باز در گذارو گذر خواهم بود...به شهرهايي که يا اسمشان را ميدانم ويانه....وحضور در دايره ي ايرانياني که دراين سو وآنسوبه هزاردليل پراکنده افتاده اند, ايرانياني که عشق به ايران دارند وسرزمين مادري.مگردوباره بازگشتي باشد..مگردوباره گردهم جمع شدني باشد و شادي نوروزي ..ودور هم شاهنامه خواندن وآواز سردادن وپاکوبيدن ودست افشاندن..شادبودن وبلندخنديدن.اينبار نه فقط در سيميلي که درگستره اي به وسعت وطن وبنام ايران.
گردآفريد
نوروز 90- کاليفرنيا

انتهای خبر // www.iren.ir // ایرن

یادداشتی برای سیمرغ نوازان

0 نظر

روز پنج شنبه 31 تیر 1389 خورشیدی (22 جولادی 2010 میلادی) به واسطه پویا سرایی از طرف هنرمند گرامی حمید متبسم برای دیدن و شنیدن نخستین اجرای منظومه موسیقایی سیمرغ دعوت شده بودم. این اجرا، ویژه روزنامه نگاران و هنرمندان موسیقی بود. وقتی رسیدم، نشست خبری به پایان رسیده بود و در بیرون سالن رودكی، با آب میوه و شیرینی و نسكافه از مهمانان پذیرایی می شد. هم صحبت من در این لحظات انتظار، یكی از دوستان خوب روزنامه نگار و صاحب یك مجله معتبر موسیقی بود كه همراه با نوش جان كردن آن چه به رایگان بود، انتقادی بر پروژه سیمرغ داشت و می پرسید چرا همایون شجریان؟ پاسخ كوتاهی به او دادم و راهی سالن شدیم تا حاصل پنج سال تلاش حمید متبسم و دیگر همراهانش را ببینیم و بشنویم.
این برنامه از چند منظر قابل بررسی است. نخست: بحث انتقادی و نقد موسیقایی كه من چند سال پیش خداحافظی با نقد موسیقی را نوشتم. دوم: نگاه چاپلوسانه و توأم با شیفتگی كه اساساً در ذهن من جایی ندارد و زندگی سوپر درویشی ام به درستی بر آن گواهی می دهد. سوم: روایت توصیفی از چند و چون ماجرا كه خوشبختانه با ذهن گزارشگر من همخوانی دارد و همواره دوست دارم چیزی را كه می بینم به دیگران اننتقال بدهم و بالاخره چهارم: طرح سلیقه ها و نظرات شخصی برای بهتر شدن كار كه هم می توان گفت و هم نگفت. با این پیش درآمد، من دو گزینه سوم و چهارم را بر می گزینم و اسب قلم با قلم كه نه، با كیبورد می رانم.

گروه سیمرغ

شما حتی اگر كنسرت سیمرغ را ندیده باشید،‌ لابد از رسانه های گوناگون فهمیده اید كه بر اساس داستان های شاهنامه فردوسی در چهار قسمت و در بر گیرنده چهارگاه، بیات اصفهان، همایون، دشتی و نوا ساخته شده است كه سر هم حدود 50 دقیقه موسیقی پر حجم با رهبری محمدرضا درویشی به گوش می رسد. كاری برای آواز تنها و همراهی گروه كر با این ویژگی كه همه سازها ایرانی هستند و به شیوه معمول، یك ملودی را نمی نوازند. یعنی همانند آهنگ های اركسترال غربی،‌ برای هر گروه از سازهای كمانچه،‌ تار، عود، تارباس و دو ساز تنهای نی و سنتور، خطی جداگانه نوشته اند.